درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پيوندها
لینکهای غیر اخلاقی حذف می شوند نويسندگان |
بهترین ها و جدیدترین های اینترنت
در این وبلاگ با جدیدترین تصاویر و جدیدترین مطالب دنیای اینترنت در خدمت شما هستیم
سه شنبه 2 فروردين 1390برچسب:, :: 22:16 :: نويسنده : حسین
پیر زن و کوزه ها : یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت : هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم سه شنبه 2 فروردين 1390برچسب:, :: 10:52 :: نويسنده : حسین
داستان مردي که به زيارت امام حسين عليه السلام نميرفت
شخصي از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلاي معلّي به اين شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در اين مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زيارت حضرت امام حسين عليه السلام را اراده ميکرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام مي کرد و او را زيارت مينمود؛ تا اين که سرگذشت او را به «سيد مرتضي»که از بزرگان آن عصر و مرسوم به «نقيب الاشراف» بود رساندند.
سيد مرتضي به منزل او رفت و در اين خصوص او را سرزنش نمود و گفت: « از آداب زيارت در مذهب اهلبيت عليه السلام اين است که داخل حرم شوي و عقبه و ضريح را ببوسي. اين روشي را که تو داري، براي کساني است که در شهرهاي دور ميباشند و دستشان به حرم مطهر نميرسد.» آن مرد چون اين سخن را شنيد گفت: «اي نقيب الاشرف» از مال دنيا هر چه بخواهي از من بگير و مرا از رفتن معذور دار. هنگامي که سيد مرتضي سخن او را شنيد بسيار ناراحت شد و گفت: «من که براي مال دنيا اين سخن را نگفتم؛ بلکه اين روش را بدعت و زشت ميدانم و نهي از منکر واجب است.» وقتي آن مرد اين سخن را شنيد، آه سردي از جگر پر دردش کشيد. سپس از جا برخاست و غسل زيارت کرد و بهترين لباسش را پوشيد و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گريان متوجه حرم حسيني گرديد تا اين که به در صحن مطهر رسيد . نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شريف را بوسيد. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکي که آن را در هواي سرد در آب انداخته باشند، بر خود ميلرزيد و با رنگ و روي زرد، همانند کسي که يک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت ميکرد تا اين که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمين را بوسيد و برخاست و مانند کسي که در حال احتضار باشد داخل ايوان مقدس گرديد و با سختي تمام خود را به در رواق رسانيد. چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسي اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزي کشيد. سپس به آوازي دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعُِِِ سيدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سيدُالشهداء؟ ؛ آيا اينجا جاي افتادن امام حسين عليه السلام است؟ آيا اينجا جاي کشته شدن حضرت سيدالشهداء است؟» «پس فرياد کشيد و نقش زمين شد و جان به جان آفرين تسليم نمود و به شهيدان راه حق پيوست.» ارسال مقاله توسط کاربر محترم سایت : abdo_61 rasekhoon
جمعه 29 بهمن 1389برچسب:, :: 23:50 :: نويسنده : حسین
ماجرای ربوده شدن دختر دانشجو ![]()
با عرض سلام خدمت همه شما کاربران عزیز سایت تبیان و مخصوصا علاقمندان به بخش های مذهبی . دوستان عزیز همه شما در جریان هستید که ما در راستای خدمت گذاری به کاربران عزیز از آغازین روزهای کار تبیان تا کنون در تلاش بوده ایم با زبانی ساده و همه فهم معارف والای دین عزیزمان را به همگان معرفی کنیم و در این مسیر از هیچ تلاشی فروگذار نکرده ایم و امیدوارم مقبول درگاه خداوند متعال و پیشوایان بزرگ اسلام علیهم السلام واقع شده باشد. و همچنین توانسته باشیم رضایت خاطر شما عزیزان خداجو و طالب شناخت و معرفت را جلب کرده باشیم .
همانطور که شاهد بوده اید ما بارها و بارها از دستورات و معارف اسلام با شما سخن کرده ایم از بایدها و نبایدها گفته ایم به چاره جویی ها پرداخته ایم و در این میان همواره به علایق کاربران محترم توجه داشته ایم . و تجربه این را نشان داد که درصد زیادی از شما عزیزان به مطالبی که غیر مستقیم پیامی را میرسانند مثلا در قالب حکایت و داستان ، برایتان تأثیر گزارتر بوده است تا مطالب تحکمی و به صورت امر و نهی به همین منظور در صدد هستیم که از سرگذشت های واقعی و تأثیر گذار که برای برخی از دوستان اتفاق افتاده و دوست دارند دیگران هم در جریان باشند و بهره گیرند استفاده کنیم به همین منظور از شما عزیزان خواهشمندیم تجربیات قشنگ خود را که ممکن است برای دیگران هم مفید باشد با ما در میان بگذارید تا در صورت تمایل با اسم خود شما و یا با یک نام مستعار درج گردد و و همگان بهره ببرند و برای شروع بنده سر گذشتی را که دوستی نزدیک برای ما نقل کرده اند می آوریم تا هم این روند برای شما ملموس باشد و هم تلنگری باشد برای بعضی از ما که با همه کوچکی خود عظمت بی انتهای خدای یگانه را نادیده میگیریم .
یک داستان واقعی: سال اول دانشگاه باهاش آشنا شدم یک دختر خوب و مهربون و خون گرم فلسفه غرب میخوند و خیلی هم با سواد بود مدت زیادی طول نکشید که جای خودشو توی دل خیلی از بچه ها باز کرد خصوصیات اخلاقی منحصر بفردی داشت که بر جذابیتش می افزود تنها ایرادی که داشت این بود که در مورد مسائل اعتقادی خیلی بدبین بود به همه چیز شک داشت و دنباله رو فیلسوفان شک گرا بود همین که می خواستیم دوتا کلمه اختلاط دوستانه داشته باشیم همه حرف ها رو می برد تو قالب های فلسفی و میخواست سبک و سنگین کنه یک مطلب سطحی رو ساعت ها در موردش فکر میکرد قضیه رو تا یا به ما ثابت کنه چه حرف بی اساسی زدیم یا اینکه خودش به یه نتیجه مطلوب و عقل پسند برسه وقتی می خواستیم یه زیارت ساده بریم هزار و یک سؤال ریز و درشت می پرسید که چرا؟چطور؟ علت چیه معلول چیه ؟ از کجا میشه ثابت کرد که مثلا یک قبر میتونه تأثیری در روند امور داشته باشه و خلاصه راضی کردنش کار حضرت فیل بود تا از حکمت و مصلحت حرف میزدیم کلا ما رو تخطئه میکرد و بدنبال یک پوچی می گشت ، با همه این اوصاف با هم کنار می ساختیم و البته در روابط اجتماعی بسیار قوی بود و کلا آدم دوست داشتنی ای بود. همیشه در حال مطالعه بود وقتای استراحتش هم توی آرشیو دانشگاه روزنامه و مجله ها رو ورق میزد. یک روز که توی خوابگاه دور هم جمع بودیم و گل می گفتیم و گل می شنیدیم یکباره در باز شد و با یک رنگ و روی پریده و چشم های پر اشک وارد اتاق شد و هق هق زد زیر گریه گفت بچه ها کسی با من میاد بریم قم زیارت ؟ همه ما از تعجب شوکه شده بودیم ولی حالی که اون داشت اجازه هیچ پرسشی رو به ما نداد همگی آماده شدیم و سریع به سمت ترمینال جنوب رفتیم و راهی قم شدیم تمام مسیر آرام آرام اشک می ریخت و زیر لب زمزمه میکرد.ما همه حدس میزدیم حتما اتفاق بزرگی افتاده که این دوست فیلسوف شک گرای تا این حد متحول شده ، اما نمی خواستیم خلوتش رو به هم بزنیم وقتی به قم رسیدیم مستقیم به سمت حرم رفتیم این دوست ما حال عجیبی داشت تا وارد صحن حرم شدیم زانو هاش خم شد و افتاد به قدری گریه میکرد که همه متأثر شده بودیم خلاصه در حین زیارت حال عجیبی داشت بعد از زیارت که آروم شده بود گفتیم : "حالا میگی چی شده یا نه ؟" گفت : "بچه ها منو ببخشید که با این عقل ناقصم می خواستم این مسائل بزرگ رو رد کنم من خودم راه گم کرده ام ." ادامه داد : یادتونه همیشه می گفتم این حرفا چیه کار خدا کدومه مصلحت و حکمت و این حرف ها ؟ الان فهمیدم تو این دنیا هیچی اتفاقی نیست هیچی خدا هر لحظه در رگ های جهان جاری است و به حق که از رگ گردن هم به ما نزدیک تره اینا همه حقیقت داره . در قفله قلبم داشت می ایستاد آروم به خدایی که تا همون دقایق به وجودش شک داشتم گفتم خدایا دیدن اون ماجرا از طرف تو بود من باید حواسمو جمع کنم خودت کمکم کن تو رو به فاطمه زهرا و به حضرت معصومه (علیهما سلام ) قسم میدم کمکم کن و تو اون شرایط بحرانی گفتم یا حضرت معصومه به من کمک کن نذار اینا دستشون به من برسه....
گفتم: همه اینا رو که ما میدونیم چی شد تو به این نتیجه رسیدی ما که حریفت نشدیم ؟ گفت : یه روز که مثل همیشه سری به آرشیو روزنامه ها زدم یه دسته روزنامه برداشتم که بخونم یک باره همشون از دستم رها شدند و زیر میز افتادند فقط یه برگه که صفحه حوادثش بود توی دستم موند من هرگز به این صفحه نگاه نمیکردم اونروز یه حس عجیب توجه منو به مطلبی جلب کرد که ... دوباره شروع کرد به گریه کردن کمی طول کشید تا تونست بر احساساتش مسلط بشه و ادامه داد انروز توی اون روزنامه حکایت دختری بود که یه روز وقتی سوار تاکسی میشه کمی جلوتر راننده دو نفر دیگه رو هم سوار میکنه و کمی که جلو میره یکیشون یه چاقو در میاره و دختر رو تهدید میکنه که اگر تکون بخوری و یا صدات در بیاد می کشیمت دخترک میفهمه که به دام افتاده سعی میکنه بر اعصابش مسلط باشه و یه راهی پیدا کنه و خلاصه با یک سری کلک ها راننده رو متقاعد میکنه که من با شما همراه میشم فقط چون اعتیاد شدیدی به سیگار دارم هرجا تونستید نگه دارید من سیگار بخرم و برای اطمینان یکیتون همراه من بیایید همین که پیاده میشه با سرعت فرار میکنه و به مردم پناه میبره و شیادان هم فرار میکنند تا اینکه خودشو به کلانتری میرسونه و ... و برای ما سخت بود باور کنیم یک همچین ماجرایی توی روزنامه باعث تحول دوست ما بشه گفتم : همین این همه ما رو کشوندی اینجا که اینو بگی گفت: "نه انروز یکی انگار توی گوش من گفت این ماجرا رو فراموش نکن تا امروز برای خرید بیرون رفتم موقع برگشت از بس خسته بودم حال نداشتم صبر کنم تاکسی بیاد سوار یک ماشین شخصی شدم کمی جلو تر راننده یک نفر دیگه رو هم سوار کرد ناخودآگاه یاد ماجرای روزنامه افتادم و حساس شدم و به دقت مواظب رفتار راننده و شخصی که کنار خودم نشسته بود شدم متوجه شدم اینا با هم آشنا هستن ماجرای روزنامه یک بار دیگه امد جلوی چشمم و همون صدا که گفت این ماجرا رو فراموش نکن خیلی ترسیده بودم خیلی آروم بدون اینکه متوجه بشن دستمو بردم و دستگیره در رو کشیدم دیدم بله در قفله قلبم داشت می ایستاد آروم به خدایی که تا همون دقایق به وجودش شک داشتم گفتم خدایا دیدن اون ماجرا از طرف تو بود من باید حواسمو جمع کنم خودت کمکم کن تو رو به فاطمه زهرا و به حضرت معصومه (علیهما سلام ) قسم میدم کمکم کن و تو اون شرایط بحرانی گفتم یا حضرت معصومه به من کمک کن نذار اینا دستشون به من برسه..... ![]() ما حسابی هیجان زده شده بودیم و اصلا باورمون نمی شد که این حوادث اینقدر به ما نزدیک هستند و همیشه فکر می کنیم این اتفاقات فقط در فیلم ها و داستان ها میفته داشتم با خودم فکر میکردم که اگر من جای دوستم در آن شرایط بحرانی قرار میگرفتم چکار میکردم؟ دیدم بی شک سکته میکردم . با هیجان و بغض پرسیدم باورم نمیشه بعد چی شد؟ دوستم با لبخندی همراه با اشک ادامه داد در تمام زندگیم حس به اون خوبی نداشتم انگار تو بهشت بودم و در امنیت کامل وقتی حضرت معصومه (سلام الله علیها) رو از ته دلم صدا زدم بی اختیار دلم آروم شد و هوشیار شدم به دور و بر نگاه کردم راننده داشت مسیرشو توی یک خیابون خلوت ادامه میداد و راهنما زد که وارد یه کوچه بشه و در همین حین یک اشاره ای به همدستش کرد میدونستم دیگه وقت تعلل نیست بره توی کوچه کارم تمومه با توسلی دوباره به حضرت معصومه (سلام الله علیها ) شجاعتم بیشتر شد دستم گذاشتم روی دلم و گفتم آقا ببخشید من حالم خیلی بده الانه که بالا بیارم میشه نگه دارید لطفا راننده دستپاچه شد و همدستش گفت نخیر خانوم من دیرم میشه گفتم : خواهش میکنم راننده یه چیزی شبیه چاقو از جیبش در اورد و با یک نگاه خصمانه گفت فقط سریع می دونستم این شانس آخرمه به دوستش اشاره کرد که با من پیاده بشه به حالت خم در حالی از ماشین پیاده شدم و دوست راننده هم پشت سرم پیاده شد اگر قدم از قدم بر می داشتم سریع منو می گرفت و هر چی رشته بودم پنبه می شد کنار جدول خیابان نشستم و با حالتی که مثلا دارم بالا میارم توی جوی آب رو نگاه کردم زیر زباله ها یک تکه شیشه شکسته دیدم برش داشتم ایستادم و محکم به صورت طرف کشیدمش و تمام توانم رو جمع کردم و دویدم طرف تا متوجه شد من چند قدمی دور شده بودم راننده هم با چند تا ناسزا با ماشین بدنبالم امد ولی ماشینایی که از روبه رو میومدن متوجه شدن با بوق زدن اونها راننده برگشت به طرف دوستش و فرار کردند تمام وسایل و مدارک من هم توی ماشینشون موند" و گفت : "بچه ها هر اتفاق کوچکی میتونه یه دنیا درس باشه برای ما دنیا خیلی حساب کتاب داره باید خیلی مواظب رفتارمون باشیم چرا اون روز بین اون همه روزنامه باید همون یک ورق دست من می موند و چرا من باید بین اون همه کادرهای کوچک و بزرگ چشمم به اون کادر کوچک بیفته اگر با خوندن اون ماجرا من آمادگی لازم رو بدست نمی اوردم که اون بحران رو مدیریت کنم چه آینده ای در انتظارم بود؟!" گفت:" اگر الان تمام فلاسفه شرق و غرب جمع بشن که منو از این اعتقاد برگردونند نخواهند توانست خدا همیشه هست و معصومان (علیهم السلام )بسیار به ما نزدیکند به ضریح نگاه میکرد و لبخند میزد در ته نگاهش یه حس ماورایی بود و ما آرام اشک می ریختیم ... دوستان عزیز امیدوارم برایتان جالب بوده باشد اگر تمایل داشتید که تجربیات ناب و معنوی خود را با همه کاربران در میان بگذارید می توانید آنها را به ایمیل ویژه این بخش بفرستید ............. با سپاس و تشکر فراوان .
بصیرت گروه دین و اندیشه تبیان شنبه 23 بهمن 1389برچسب:, :: 23:31 :: نويسنده : حسین
حکايت است که پادشاهي از وزيرخدا پرستش پرسيد: شنبه 23 بهمن 1389برچسب:, :: 22:57 :: نويسنده : حسین
سه شنبه 19 بهمن 1389برچسب:, :: 23:0 :: نويسنده : حسین
سوسماری که سخن گفت! ![]()
حیوان داشت به سرعت از جمعیت دور مى شد كه رسول خدا او را صدا زد و فرمود: نزد من بیا. سوسمار بازگشت و نزد پیامبر آمد و به او نگاه كرد و ثابت ایستاد. پیامبر رو به حیوان کرد و گفت: اى سوسمار، من كیستم؟
شاید در زندگی شما هم روزهایی بوده است که اتوبان چهار بانده مشکلات به سویتان روانه گشته و طوفانی از سختیها به پا کرده است. گویا در چنین شرایطی حداکثر کاری که می توان انجام داد این است که هجمه پیش آمده را به سوی چهار راه تعقل هدایت نمود. اما با این حال گاهی هجمه چنان شدید است که پشت چهار راه اندیشه و عقلانیت ترافیک سنگینی از سوالات بی جواب و مشکلات لاینحل رخ می نمایاند. به راستی در چنین شرایطی چه باید کرد و چگونه باید از مهلکه رهایی یافت؟ به طور عادی در این مواقع رایانه ذهن انسان هنگ می کند و چهار راه تفکرش قفل می گردد. انسان می ماند که چگونه تک تک مشکلات و پرسش های پیش رویش را حل کند و پیروز میدان باشد. اما واقعا راه حل چیست؟ اگر بخواهیم در چنین شرایطی بهت زده نشویم و درمانده نمانیم, باید پیش از هجوم مشکلات و سختی ها در پی ساخت یک دور برگردان باشیم. دوربرگردانی که نه تنها از هجمه شدید مشکلات جلوگیری می کند و آنها را از مسیر زندگی خارج می گرداند, بلکه به آنها به چشم یک موقعیت می نگرد و از آنها استفاده ای شایسته نیز می برد. دور برگردانی که از مشکلات, نهایت استفاده را می برد و آنها را به جاده خوبیها هدایت می کند. نمونه این دور برگردانها را می توان در تاریخ زندگی اهل بیت به وفور تماشا کرد و الگو برداری نمود. البته باید توجه داشت که هر گروه از مشکلات و سختیها دور برگردان خاص خود را می طلبد که اگر در ساخت یکی دوتا از آنها موفق بودیم ساخت بقیه را هم خواهیم آموخت. برای نمونه به جریانی اشاره می کنیم که پیامبر خدا با صبر و شکیبایی خود دوربرگردانی به سوی هدایت طراحی کرد و در نتیجه نه تنها هجمه چهار هزار مخالف را تدبیر کرد بلکه تمامی آنها را به جاده هدایت و بندگی راهنمایی نمود. البته ساخت دوربرگردانی با این لطافت و عظمت کار هر کسی نیست ما الگو برداری از آن می تواند کار هر مسلمانی که مدعی پیروی از ایشان است, باشد. در همین حال یکی از یاران پیامبر از جا برخاست که به او حمله کند. اما پیامبر مانع شد و فرمود: بنشین، زیرا مقام شخص صبور نزدیک به مقام پیامبرى است
سوسمار سخنگو روزی یکی از صحرانشینان قبیله ای بزرگ و پرجمعیت سوسمارى را در بیابان دید و آن قدر به دنبال آن رفت تا شکارش نمود. او سوسمار را در آستین لباس خویش جاى داد و به طرف رسول خدا صلّی الله علیه و آله حركت كرد. هنگامى كه به او رسید با صداى بلند نام پیامبر را صدا زد و با بی ادبی تمام گفت: «تو همان جادوگر و دروغگویى هستى كه آسمان در زیر خود و زمین بر روى خویش دروغگوتر از او ندیده است؟ آیا تو همان كسى هستى كه خیال مى كنى در آسمان خدایى دارى كه تو را بر هر انسان سیاه و سفیدی مبعوث کرده است؟ آیا تو گمان می کنی که بر لات و عزی (نام دو بت بزرگ مشرکان) هم مبعوث شده ای؟ اگر نمى ترسیدم كه قبیله ام مرا عجول و كم صبر بنامند, با این شمشیر ضربتى به تو می زدم و تو را به هلاكت مى رساندم و بر همه سرورى مى نمودم.» در همین حال یکی از یاران پیامبر از جا برخاست که به او حمله کند. اما پیامبر مانع شد و فرمود: بنشین، زیرا مقام شخص صبور نزدیک به مقام پیامبرى است. سپس با نهایت شکیبایی جملاتی را به آن مرد بیابانی گفت و در نهایت چنین فرمود: «اى مرد! اسلام بیاور تا از آتش در امان باشى. بدان که اموال ما به تو تعلّق خواهد داشت و تو برادر ما در دین اسلام خواهى بود.» ![]() عرب بادیه نشین عصبانى شد و گفت: به لات و عزّى سوگند تا این سوسمار به تو ایمان نیاورد من ایمان نخواهم آورد. این را گفت و آن سوسمار را از آستین خود بیرون آورد و رها كرد. حیوان داشت به سرعت از جمعیت دور مى شد كه رسول خدا او را صدا زد و فرمود: نزد من بیا. سوسمار بازگشت و نزد پیامبر آمد و به او نگاه كرد و ثابت ایستاد. پیامبر رو به حیوان کرد و گفت: اى سوسمار، من كیستم؟ در این حال حیوان به زبانى شیوا پاسخ داد: تو محمّد بن عبدالله هستى. پیامبر فرمود: تو چه كسى را مى پرستى؟ حیوان گفت: «خدایى را كه دانه را مى شكافد و انسان را مى آفریند. همان کسی که ابراهیم را خلیل خود و تو را حبیبش قرار داده است. اى رسول خدا! همانا كه تو صادق و راستگویی. تو هدایت شده و هدایت کننده اى پر بركت هستى. تو دین پاک و حنیفى را آورده ای تا مردم را از گمراهی نجات دهی. پس اى بهترین دعوت كننده و اى بهترین فرستاده! تو را لبیک مى گویم كه تاكنون چون تویى به سوى جنّ و انس فرستاده نشده است.» و آنگاه دهان سوسمار بسته شد و دیگر سخنى نگفت. هنگامى كه عرب صحرانشین این وضعیت را مشاهده كرد حیرت زده شد و با حال عجیبی به پیامبر گفت: «دستت را بده تا با تو بیعت کنم. شهادت مى دهم كه معبودى جز خداى یكتا وجود ندارد و تو هم فرستاده او هستى.» این شد که مرد صحرانشین، اسلام آورد و اتفاقا خوب مسلمانی هم شد. پس از این پیامبر رو به اصحاب خود کرد و فرمود: چند سوره از قرآن را به او بیاموزید. سوره ها را که آموخت, پیامبر از او پرسید: آیا از مال دنیا چیزى دارى؟ بادیه نشین گفت: «به خدا قسم که در میان چهار هزار مرد قبیله ام، هیچ كس فقیرتر از من نیست.» پیامبر به اصحابش فرمود: چه كسى یک شتر به او مى دهد تا به جای آن, شترى در بهشت به او داده شود؟ سعد انصارى برخاست و گفت: پدر و مادرم به فداى تو! من شترى سرخ مو دارم كه آن را به او مى دهم. پیامبر فرمود: تو چه كسى را مى پرستى؟ حیوان گفت: «خدایى را كه دانه را مى شكافد و انسان را مى آفریند. همان کسی که ابراهیم را خلیل خود و تو را حبیبش قرار داده است. اى رسول خدا! همانا كه تو صادق و راستگویی. تو هدایت شده و هدایت کننده اى پر بركت هستى. تو دین پاک و حنیفى را آورده ای تا مردم را از گمراهی نجات دهی
رسول خدا دوباره به اصحابش فرمود: چه كسى عمّامه اى به او مى دهد تا خداوند به جای آن در قیامت تاجى از تقوا به او عطا نماید؟ ![]() على علیه السّلام از جا برخاست و عمّامه اش را از سر باز کرد و به او داد. سپس پیامبر به اصحابش فرمود: چه كسى به این مرد توشه راه مى دهد تا خداوند توشه تقوا به او عطا كند؟ سلمان فارسى برخاست و فراهم آوردن توشه راه او را تقبل کرد. مرد بادیه نشین هنگامى كه زاد و توشه را گرفت، بر شتر خویش سوار شد و نزد قبیله خود بازگشت. وقتی به آنجا رسید با صدایى بلند و رسا فریاد برآورد و گفت: بگویید كه خداوند یكى است و محمّد فرستاده اوست. مردان قبیله وقتى این سخنان را از او شنیدند با شمشیرهای برهنه گرد او را گرفتند و گفتند: «تو دین محمّد را پذیرفته ای؟ دین کسی که ساحر است و دروغگو؟» صحرانشین به آنان گفت: «این طور که شما می گویید نیست. خداى محمّد بهترین معبود است و محمّد بهترین پیامبر. من نزد او رفتم در حالى كه گرسنه بودم و او سیرم كرد. برهنه بودم، که لباسم داد. پیاده بودم و سوارم كرد و این شتر را به من عنایت نمود.» آنگاه قصّه سوسمار را براى آنان باز گفت و در آخر گفت: «اى مردم! اسلام بیاورید تا از آتش جهنّم در امان باشید.» ابن عباس می گوید: در آن روز چهار هزار مرد شجاع اسلام آوردند و همیشه با پرچم هاى خود در خدمت پیامبر حاضر و آماده بودند. درود خدا بر پیامبر خوش اندیشه و خوش ذوق مان! سید مصطفی بهشتی بخش عترت و سیره تبیان
منبع: بحارانوار، ج 43، ص 70/ از ابن عباس چهار شنبه 13 بهمن 1389برچسب:, :: 22:13 :: نويسنده : حسین
نقش دوست در سرنوشت انسان ! ![]() در عصر نزول وحی در میان مشرکان دو نفر به نامهای « عُقبه » و «اُبیّ بن خلف» باهم دوستانی صمیمی بودند. به گونهای که هرگاه یکی از سفر میآید، با ترتیب دادن میهمانی از دوست خود پذیرایی میکرد . روزی عقبه از سفر آمد. میهمانی ترتیب داد و اشراف قوم خویش را به این میهمانی فراخواند، از قضا دوستش در آن موقع به سفری رفته و در مهمانی حاضر نشد. هر چند هنوز اسلام نیاورده بود، با این وجود پیامبر اسلام را هم به این میهمانی دعوت کرد . هنگامی که سفره را گستردند و غذاها حاضر شد، پیامبر اکرم(ص) فرمودند: ای عقبه من از غذای شما نمیخورم تا شهادت به وحدانیت خدا و رسالت من دهی! عقبه نیز از باب اینکه به حضرت ارادت داشته و دوست داشت که حضرت از غذای او تناول کند، شهادتین را بر زبان جاری کرد. این خبر به گوش دوستش ابی رسید. ابی برای او پیغام فرستاد که: ای عقبه از آیین خود منحرف شدی؟ عقبه در پاسخ گفت: نه، من منحرف نشدم. اما مردی بر من و میهمانی وارد شد و حاضر نبود از غذایم تناول کند، جز اینکه من شهادتین را بر زبان جاری کنم. من شرم داشتم که کسی از سفره من تناول نکند، لذا شهادتین را گفتم. ابی گفت: من تنها زمانی به دوستی با تو ادامه میدهم و از تو راضی میشوم که در برابر پیامبر بایستی و او را توهین کنی. عقبه به خاطر دوستی ، این کار را کرد و مرتد شد و سرانجام نیز او و رفیقش در جنگ بدر در صف کفار به هلاکت رسیدند .( تفسیر مجمع البیان، ج 4، ص 166)
مولی علی(ع) نیز نقش دوست را در سرنوشت و شناخت افراد چنین زیبا بیان میفرمایند: « هرگاه ارزیابی شخصیت و رفتار کسی برای شما مشکل شد و پایبندی او را به دین نمیدانستید ، به دوستانش نظر کنید . اگر دوستان او متعهد به دین بودند ، او نیز پیرو دین خداست واگر نسبت به دین بیتوجه و بیقید بودند ، او نیز بهرهای از آیین حق ندارد» مواظب باش؛ دوستی هایت تبدیل به حسرت نشوند! ![]() قرآن سرگذشت این دو دوست و سرانجام دوستی ناشایست و دوستی حسرت آفرین را چنین بیان میکند: «به خاطر آور روزی را که ستمکار دست خود را (از شدت حسرت) به دندان میگیرد و میگوید: ای کاش با رسول خدا راهی برگزیده بودم! ای وای بر من کاش فلان (دوست گمراه) را دوست خود انتخاب نکرده بودم! او مرا از یاد حق گمراه ساخت . بعد از آن که یاری حق به سراغ من آمده بود.» (فرقان 27 ـ 29) در حدیثی از حضرت سلیمان نقل شده است که فرمودند: «درباره کسی قضاوت نکنید تا به دوستانش نظر کنید. چرا که انسان به وسیله یاران و رفقایش شناخته میشود.» (سفینةالنجاة، ج 2، ص 27، ماده صدق) مولا علی(ع) نیز نقش دوست را در سرنوشت و شناخت افراد چنین زیبا بیان میفرمایند : «هرگاه ارزیابی شخصیت و رفتار کسی برای شما مشکل شد و پایبندی او را به دین نمیدانستید ، به دوستانش نظر کنید. اگر دوستان او متعهد به دین بودند ، او نیز پیرو دین خداست و اگر نسبت به دین بیتوجه و بیقید بودند، او نیز بهرهای از آیین حق ندارد.» (بحارالانوار ، ج 74، ص 197) و چه زیبا مثنوی مولوی این مفهوم بلند قرآنی را بیان میکند:
تأثیر دوست بر رفتار آدمی تأثیر دوست بر رفتار انسان به حدّی است که در روایات آمده است: «انسان بر دین دوست خود قرار خواهد گرفت.» (همان) از همینرو مسأله انتخاب و گزینش در دوستیابی به عنوان یک اصل مطرح است و سعدی در این باره چنین سروده است:
فرآوری : زهرا اجلال بخش دین و اندیشه تبیان سه شنبه 28 دی 1389برچسب:, :: 22:45 :: نويسنده : حسین
بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر "اگزوپری" (آنتوان دو سنتاگزوپری) را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری كرده است. در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟" به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. 14 دی 1389برچسب:, :: 22:55 :: نويسنده : حسین
شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی. فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت. سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت. دومی گفت: من ایمان هستم!
سپس شمع چهارم گفت: کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد. چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.
صفحه قبل 1 صفحه بعد |
||||||||
![]() |